|
آنچه مینویسم پندار من است وگاهی احساسم یا هر دو |
|
|
در این ظلمت دهشتناک به سوگ آفتاب نمی نشینم بامداد همین نزدیکیست با تو ام ر فیق.... همین که هر صبح از خواب پا میشی و تو چایت 57 تا دیازپام میندازی و با شکر شیرین میکنی و باز جرات نمیکنی که بخوریش میتونه دلیلی باشه که شاید زندگی ارزششو داره ...اما شاید یه روز ،صبحانه با ولع،بخوری چایتو اون روز دیگه تو ارزش زندگی رو نداری همین ... فقط اینو میدونم اگه از آرامش بعدش مطمن بودی خوردن چای صبحانه برات راحتر میشد وترسی نداشت
اول مي(يازدهم ارديبهشت) روز جهاني كارگر گرامي باد
سلام برتمام مردان و زنان كارگر شريف ، زحمتكش ،صبور و دلسوخته هم ميهن به اميد تحقق عدالت واحقاق حقوق تمام كارگران .....
تاريخچه روز جهاني كارگر انتخاب اول مي به عنوان روز جهاني کارگر به این لحاظ بوده است که در هفته اول ماه مي سال ۱۸۸۶، و در چهارمین روز اعتراض و در نهايت اعتصاب و تجمع کارگران آمریکایی در شهر شيكاگو پلیس به سوي آنها تير اندازي كرد که در نتيجه شماری از كارگران معترض کشته و مجروح شدند .مدتي بعد نيزچهارتن از دستگير شدگان اعدام شدند. کارگران اعتصابی خواستار تعدیل شرایط کار و کاهش ساعات روزانه کار از ده ساعت به ۸ ساعت بودند. قرار بود که اول ماه مه ۱۸۸۶ درآمریکا (ایالات متحده)،ساعات کار به هشت ساعت در روز، كاهش يابد که چنین نشد و به همين دليل کارگران در گوشه و کنار این کشور دست به تظاهرات زدند و نزديك به ۱۲۰۰ كارخانه و كارگاه تعطيل و در اعتصاب بسر برد. شمار کارگران معترض شهر شیکاگو بیش از سایر شهرها و حدود ۹۰ هزار تن بود. در چهارمین روز تظاهرات شیکاگو، کارگران اعتصابی و هوادارانشان در «میداني» تجمع و در خيابان به حرکت درآمدند. رهبران اين حركت كارگري نيز بر یک گاری بزرگ سوار بودند و شعار میدادند. پس از طی مسافتی، پلیس اطراف این گاری را گرفت و خواست که تظاهرکنندگان متفرق شوند که ناگهان انفجاری صورت گرفت، یک مامور پلیس کشته شد و چند کارگر و پلیس نیز مجروح شدند. این حادثه سبب تیراندازی پليس به سوی كارگران معترض و کشتار آنان گرديد. آمار کشتهشدگان اعلام نشدهاست ولی اسناد و اسامی تعدادي از كشته شدگان و مجروحان در دست است. در پی این حادثه، هشت تن به عنوان مسبّب دستگیر شدند که پنج نفر از آنان کارگر مهاجر آلماني و یک كارگر تبعه آمریکا بود. دادگاه یکی از این دستگیرشدگان را به ۱۵ سال حبس محکوم کرد و بقیه محکوم به اعدام شدند که فرماندار ایالت مجازات دو تن از آنان را به حبس ابد تخفیف داد. یکی از محکومان به اعدام، پیش از اجرای حکم خودکشی کرد و چهار نفر دیگر به دار آویخته شدند. با رسیدن اخبار مربوط به این تظاهرات، کشتار و اعدام به سایر کشورها، در گوشه و کنار جهان مراسم یادبود برگزار و هر سال هم تکرار شد که به تدریج اول ماه مي، روز جهانی کارگر نام گرفت. بخند..... بخند ،بخند ونترس از دوزخ بخند،بخند باصدای بلند تا مایوس شود هرکه گریه هایمان میطلبد بخند به تعداد خنده های ربوده شده از لبها مان بخند وبدان که دوزخ خدا نیست برای لبخند ما بخند به احترام انبوه عابران روز های شنبه خیابانها بخند گرچه میدانم بغض و خشمي در گلو داری رفيق ...... ( دلنوشته ها سوم تیرماه ۸۷)
بیار ای باد نوروزی نسیم باغ سبز پیروزی
بهار آمد و زمستان و شبهای بلند و سرد ش پایان یافت .....
دوماهی... ....و فقط مانده دو ماهی در تنگ که نمی دانند بعداز این جشن و سرور در کدامین استخر هستی قرمزشان محو خواهد شد......
پارسال همین روزهاست بود که نا امیدانه برای پست عید نورور نوشتم.... بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد ....
اما امسال نوری در دلم روشنایی بخشیده به روح و جانم و امید دارم که سال نود سال خاطره انگیز و پرشور و پر از اتفاقات بزرگ و شیرینی باشد. نوروزتان فرخنده و سبز
روزجهانی زن بر بانوان و دختران فرهیخته و صبور هم میهن فرخنده باد
به رنگ سبز بنویسیم بهار نزدیک است طلوع آینه و آفتاب نزدیک است
وقتی بهار بیاید........... سرمای سیاه زمستان توان ماندن و انکار سبزی آن را ندارد
(۱۰/۱۲/۱۳۸۹عصری بارانی با بغضی در گلو ونوری در دل)
«... خودم را به گ.....دادم. توی این مملکت کسی که خودش را به گ..... ندهد، مردم دیگر را به گ....می دهد. پشیمان نیستم... پشیمان نیستم...» (گفتگو در کاتدرال- ماریو وارگاس یوسا)
المک یبقی مع الکفر ولایبقی مع الظلم
تاریک ترین لحظه های شب لحظات نزدیک طلوع خورشید است
همه ما بی تردید مستعد مردن هستیم چند روز پیش داشتم فکر میکردم فرقی نمیکند سرطانت خوش خیم باشد یا سالم باشی کافیه یک روز صبح که از خواب بیدار میشی سلولها ی سرطانی لعنتی شب قبل که تو ی خواب ناز بودی به این نتیجه رسیده باشن که از فردا صبح همراه با خودت از خواب بیدار شن همین ...... تادرگیر زندگی هستی و بظاهر خبری از مرگ نیست توی وانفسای مشکلات و غم و بدبختی ها شاید با شور و عصبانیت آرزوی مرگ بکنی اما کافیه دکتربعد اینکه نتیجه آزمایش تورو دید بگه متاسفم .....کافیه مرگ سایه بندازه رو سرت اون موقعه که ترس و وحشت سراپاتو فرا میگیره و چقدر زندگی برات ارزشمند میشه حتی اگه هزارتا مشکل داری دلت میخواد زنده باشی باز ....ترس از مرگ دهشتناک ترین ترسهاست باور ندارید شاید یک روز تجربش کنید حالا یادم میاد چرا خیلیا ناگهانی و تو خواب مردن یکی از آرزوهاشونه لعنت بر ترس لعنت بر سایه ترس لعنت........
+
تاريخ جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 5:40 PM نويسنده علیرضا فدایی کرمانی
سلام آقای ماریو بارگاس یوسا
بسیار مسرورم از موفقیت تان بی شک جایزه نوبل ادبیات در این دوران تنها برازنده شمابود سالهاست که شمارا میشناسم میخوانم ولذت میبرم از چینش جادویی واژگان آثارتان اگر اکنون در کنارتان بودم دستتان را صمیمانه میفشردم شمارا و کارهایتان را دوست دارم از نامزد شدن در انتخابات ریاست جمهوری پرو ،رمان و مقالات و نقد های ادبی و... امیدوارم بقول خودتان بمانید و هنوز به فکر رفتن نباشید من و بسیاری در دنیای ادبیات مدیون شما هستیم دوستان بسیاری شاهدند که خواندن آثارتان را به ایشان توصیه کردم و حالا آنها نیزاز جمله علاقمند تان هستند . قلمتان و وجودتان همچنان شیوا و پایدار «... خودم را به گ.....دادم. توی این مملکت کسی که خودش را به گ..... ندهد، مردم دیگر را به گ....می دهد. پشیمان نیستم... پشیمان نیستم...» (گفتگو در کاتدرال- ماریو وارگاس یوسا) جنگ اخر الزمان یوسا را درست یازده سال پیش (۷۸ ۱۳)بود که خواندم و آنچنان شیفته و جادوی نوشتار او شدم که تقریبا تمام آثار ترجمه شده او سوربز، مرگ در اند، سر دسته، چه کس پالمومینو مولرو را کشت را با اشتیاق و حرص و ولع خواندم ولذت بردم و در طول این سالها به بسیاری از دوستان بخصوص رمانهایش را توصیه کردم واقعا وقتی خبر تعلق گرفتن جایزه نوبل ادبیات به او را شنیدم خوشحال شدم از صمیم قلب زیرا که«بقول جناب عبدا.. کوثری مترجم صاحب نام کشورمان یوسا با قبول جایزه ادبیات نوبل به آن اعتبار بخشیدیوسا را دوست دارم چون برای آرمان و اعتقادش مینویسد او بدانچه مینویسد باور دارد نمی نویسد برای خوشامد خوانندگان و منتقدان او جادوی خود را دارد سبک خود را دارد و مستقل از رئالیسم جادویی می نویسد سپاس از عبدا.. کوثری و احمد گلشیری بجهت ترجمه آثار ماریو بارگاس یوسا و پیوند ما به دنیای آثار ارزنده او
+
تاريخ جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 8:11 PM نويسنده علیرضا فدایی کرمانی
این شعر ازخودم بود نام شاعری معروف بر آن گذاشتم تا مخاطب افزون شود
پرواز شبانه یادداشت کن شماره بلیط پرواز را میگویم پرواز شبانه با بوینگ را ۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷ دوتا صندلی فرست کلاس مقصد اسمان هرچه بالاتر نزدیکتر
بالهای صداقت تو که با من تا آسمان امدی چرا ناگهان در مه گم شدی اگر نوایت صداقت ستیغ کوهستان را دارد گوشهایم منتظر صدای بالهای توست
مرگ در درون ما خوابیده است گاهی کم کم بیدار میشود و نخست خمیازه میکشد گاهی اما ناگهان از جا بر میخیزد به هرشکل آنگاه که بیدار شد دیگر نوبت ماست تا بخوابیم برای همیشه
حتی اگر منتظرش هستی همیشه اما باز هم بی خبر خمیازه میکشد و صدای خمیازه اش درد ی مهلک در سر جاری میکند . انگار که بیخوابی ها باید تمام شود عاقبت باید برای خوابیدن محیا شد
خیلی خیلی راحتر از آنست که می پنداریم درست هنگامی جلویمان دستش را دراز میکند که انتظارش را نداریم مرگ را میگویم
+
تاريخ شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:6 AM نويسنده علیرضا فدایی کرمانی
تا روزی که پاسخ یه سوال رو ندونم که شاید همین فردا باشه یا حتی چند هفته، ماه و شاید سال دیگه خدا نگهدار... (البته جواب کامنتها رو میدم سر بزنید)
+
تاريخ سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 4:13 PM نويسنده علیرضا فدایی کرمانی
+
تاريخ سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 3:19 AM نويسنده علیرضا فدایی کرمانی
یادت هست گفتم دیگر باور ندارم که تنها صداست که میماند وتو گفتی باور داری گفتم متن ماندنی تر نیست؟ گفتی جرم متن اینست که عامه پسند نیست و باز گفتی اما شاید برای نسل ما تصویر ماندنی تر است اما حالا که خوب فکر میکنم به این یقین نزدیک میشوم وقتی صدای، متنی و تصویری نباشد احساسی ناب، خاطراتی از دوست داشتنی ها و رویاهای در انتظار وقوع چه بسا ماندگار تراست چرا که برای همیشه حک میشود در وجودت حتی گذر زمان گزندی بر آن وارد نمیکند و یاد آوریش در هر زمان و مکان بسان نیشتری است که زخمی کهنه را می شکافت
(قرار نیست همیشه قاعده و چارچوبی اصولی در کار باشد بعضی وقتها حالم بد میشود حوصله ام سر میرود از هرچه واژه ی تعریف شده ادبیات پیشرو ،توصیف،ساختار ، اصل انتقال، مفاهیم پارالل،وحدت اکسیون،دنومان،اصالت سوژه،کنش دیالکتیک و.......فقط گاهی حسم را میریزم روی کاغذ وتنها برایم انتقالش مهم است راستی ادبیات پیشرو و پس رو برچه اساسی تعریف میشود؟ بیخیال همه جا که کارگاه نقدو بررس نیست مجالی باید تاگاهی نفس بکشند واژگان با چینشی نو.خلاصه لوئی فردینان سلین هم جای دارد برای خودش ... )
بهار خنده زد و ارغوان شکفت در خانه زیر پنجره گل داد یاس پیر
نوروز، بهار،عید ،شکوفه،هفت سین ،گل و...هر کدام میتواندچقدرشگفت وزیبا ودلنوازباشد ولی چه سود اگر بهار دلکش رسید و دل بجا نباشد
تقدیم به همه مادران و زنان فداکار
آوازهای بانو.. آوازهای تو، بانو همصدای باران است کنار پنجره که میخوانی چه دلتنگ میشود هوا پس بخوان برای دلتنگی هامان بخوان شاید باران ببارد
اسفند ۱۳۸۸
+
تاريخ جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 11:0 PM نويسنده علیرضا فدایی کرمانی
دیدار تو ....
دیدار تو امیداست پایان سراب وسیراب پرنده ای تشنه دیدار تو سکوت است نیایش راهبی تنها در ستیغ هیمالیا دیدار تو گواراست فنجان قهوه ای برای چه گورا ی خسته دیدار تو شیرین است خواب آرام کودکی های دیروز دیدار تو آغاز پایان دلشوره هاست دیدار تو
7/12 /1388 جمعه شب پابلو نرودا شعر زیبای دارد که وبه آرامی آغاز به مردن میکنی اگر برده عادت خود شوی اگر همیشه از یک راه تکراری بروی اگر روزمرگی را تغییر ندهی و به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر از شور و حرارت از احساسات سرکش و از چیز های که چشمانت را به درخشش وا می دارد و ضربان قلبت را تند تر میکند دوری کنی......
سروده ی ناقابلم تقدیم به دوستان واقعی
رویای سبز دژخیمان صیاد ، هراسشان از پرنده نیست از رویای پریدن است پروازی که ذهن قفس را سر شار میکند از شمیم گل سبزی جنگل باران خورده آنکه خونت میریزد واهمه دارد از رستن گل بر مزارت
+
تاريخ پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 0:27 AM نويسنده علیرضا فدایی کرمانی
راه سبز شهیدان عاشورا پر رهرو باد
باشد لب فرو می بندم باز فراموش میکنم خشمم را با جرعه ای آب فرو میدهم، باشد اما از من نخواه که باور کنم تو و حرفهایت را نخواه که احمق باشم نخواه باشد؟؟؟ می اندیشم و گرنه کجا بود این همه پلشتی ؟ گاهی حماقت طعم شیرین زندگیست !!! گاهی وقتها تنها نوشتن مهم است اسمش هر چه باشد مهم نیست
روسپی سیگار میکشید و مثل سیگارش شبی میان لبهای شهر خاکستر شد
تیرماه ۸۸ سلام یه مدتی سفر بودم یه مدتیه که دل ودماغ نوشتن ندارم یه مدتیه انگیزه هام ته کشیده یه مدتیه .............................. بچگی یه خوبی داشت اونم داشتن هزارتا امید و هدف وانگیزه رویا از جمع کردن پول توجیبی برای رفتن به سینما و خوردن ساندویچ کالباسی که عطر و بوش گیچت میکرد تا انتظار برای خریدن کیهان بچه ها تماشای چندین باره فیلمهای نوار کوچک ویدئو هفته ای یکبارمهمونی دوره خونه همسایه ها رفتن مشتاقانه به کلاس کاراته و داشتن تفنگ بادی و زدن گنجیشکای بی زبون جمع کردن عکسای آدامس پیدا کردن جای آجیل های خونه پیاده امدن با بچه ها از مدرسه تا خونه وشرط بندی با هم سر بستنی و............. اما افسوس که هر چی بزرگتر شدیم همه این هدف و انگیزه ها کمتر کمرنگ تر و بی اهمیت شدن افسوس
از خیلی چیزها متنفرم ودلم میخواست نباشند هرگز و آرزو دارم که همه آن دلخواسته های عزیز و دوست داشتنیم بودند خلاصه بگویم رویای دارم رویا..... شاید همین دارایست که حس بودن و امید ماندن شده در این روزهای تیره و ماتم زده. و چه دهشتناک بود اگر نبود رویا راستی که دارای ارزشمند و بی همتایست
دل تمنای تو را دارد آن هنگام که از بارش باران دلتنگی فرو میریزد چار دیواری فرسوده وجودم و دفن میشوم نیمه شب زیر آوار سکوت وتنهای آندم دلم تنها نام تو را میخواند (دلنوشته ها امرداد ۸۸)
متولد شدم امروز. یعنی ، یک ایستگاه نزدیکتر شدن به آخر خط ،یک سال اضافه شدن از این سالهای لعنتی به عمرت و....اینها همه در کنار بغض در گلو مانده،صدای ضجه مادران عزادار و اندوه دوروبرمان دلایلی میشود که دیگر جشن تولد برایم معنای خود را از دست بدهد . اما با وجود هجوم دلتنگی هنوز طعم امید را از یاد نبرده ام
سال تولدش در شناسنامه خوانا نیست اگر بر شناسنامه اش برف زمستان ببارد اگر بر شناسنامه اش برگ های پاییزی ببارد نه ماندنی است نه رفتنی است کنار درختان صنوبر نشسته است در نهانی روز کسی را دوست داشته است که دیگر از او نشانی وخبری نیست........ از همان آغاز باران امیدی برای ماندن در خانه نداشت..... دیگر کسی او را به یاد نداشت پس از باران صبحگاهی سال تولدش در شناسنامه خوانا بود اما دیگر نیست بود
بیست وهشت مرداد پنجاه و شش سال پیش بود که یک کودتا سیاه امریکایی مسیر ایران به سوی دموکراسی ، آزادی و استقلال را منحرف کرد. روزی که ابر مرد تاریخ ایران و پرچم دار آزادی و استقلال دکتر محمد مصدق برکنار و تنها به جرم خدمت و عشق به میهن و آزادی محاکمه ومبحوس شد روزی که دل ایران بانو شکست و چه شوم است کودتا
یاد و نام دکتر محمد مصدقجاودان شعر مهدی اخوان ثالث شاعر نامدار پس از آن وقایع
برای "پیر محمد احمد آبادی"
بگداخت شمع و سوخت سراپای آراستیم خانه و خوان را دل را و شوق را و توان را آن کاخ ها ز پایه فرو ریخت سوزد دلم به رنج و شکیبت بشکفت بس شکوفه و پژمرد خشکید چشم چشمه و دیگر ای شیر پیر بسته به زنجیر سودت حصار ، و پیک نجاتی زی تشنه کشتگاه نجیبت یکی از آن قوافل پربا . . . ای نادر نوادر ایام دیری گذشت و چون تو دلیری افسوس کان سفاین حری و آن رنج بی حساب تو ، درداک
هرروزغروب
میز کهنه چوبی ایوان سه فنجان چای تلخ من و سکوت و تنهای بیادر محض بودن این آینه واین برف شک کنیم دیگرشک دارم به خیلی چیزها ومعنا ندارد مثلن توانا بود هر که دانا بود چون پیداست که دانایان نا توان شده اند ویا واضح ومبرهن میباشد که ثروت بیشک بهتر از علم است . و کلید سعادت در دانستن نیست بلکه در ندانستن است چون هر چه کمتر بدانی زندگیت شیرین تر میشود همچنین بیشتر موارد بار کج به منزل میرسد خیانت ودروغ ارزش میشود و مال حرام راحت از گلو پایین میرود با قوطی قوطی هایپ و ردبول و... اما هنوز ایمان دارم با تمام وجود که خورشید پشت ابر نمی ماند ومی آید بامداد روشن از پس شب تاریک و ظلمانی خدا کند که دیگر به این شک نکنم راستی << روز خبرنگار را به همه مردم خبر نگار میگویم>> دارد مزمن میشود این دلتنگی هایمان یک درد کسالت بار روزمره از بامداد تا شب دیروز ها که به قاعده بود دلتنگی، حس وحالی داشت سیقل میداد روح و روانت اما حالا که کهنه شده می فرساید تمام وجودت را و تلخ تر اینکه انگار گریز گاهی نیست از این ورطه باد وزید و فرو ریختیم آرام و بیصدا در درونمان شاخه برگهای زرد، پژمرده سنگ فرش خیابان را نقش دلتنگی زدند فصل بی رنگ سرد پرسه میزند در شهر (دلنوشته ها هفتم امرداد ۸۸)
|
|