تبليغاتX
پندار نوشت

باشد لب فرو می بندم باز  

فراموش میکنم

خشمم را با جرعه ای آب فرو میدهم، باشد

اما از من نخواه که باور کنم تو و حرفهایت را

نخواه که احمق باشم

نخواه باشد؟؟؟

می اندیشم

و گرنه کجا بود این همه پلشتی ؟ گاهی حماقت طعم شیرین زندگیست !!!

گاهی وقتها تنها نوشتن مهم است اسمش هر چه باشد مهم نیست

 

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 11:50 PM توسط علیرضا فدائی کرمانی| |
روسپی سیگار میکشید

 

و مثل سیگارش

 

شبی

 

میان لبهای شهر

 

خاکستر شد

                                     تیرماه ۸۸

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 11:4 PM توسط علیرضا فدائی کرمانی| |
سلام یه مدتی سفر بودم یه مدتیه که دل ودماغ نوشتن ندارم یه مدتیه انگیزه هام ته کشیده یه مدتیه .............................. بچگی یه خوبی داشت اونم داشتن هزارتا امید و هدف وانگیزه رویا از جمع کردن پول توجیبی برای رفتن به سینما و خوردن ساندویچ کالباسی که عطر و بوش گیچت میکرد تا انتظار برای خریدن کیهان بچه ها تماشای چندین باره فیلمهای نوار کوچک ویدئو هفته ای یکبارمهمونی دوره خونه همسایه ها رفتن مشتاقانه به کلاس کاراته و داشتن تفنگ بادی و زدن گنجیشکای بی زبون جمع کردن عکسای آدامس پیدا کردن جای آجیل های خونه پیاده امدن با بچه ها از مدرسه تا خونه وشرط بندی با هم سر بستنی و............. اما افسوس که هر چی بزرگتر شدیم همه این هدف و انگیزه ها کمتر کمرنگ تر و بی اهمیت شدن افسوس
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:35 PM توسط علیرضا فدائی کرمانی| |
از خیلی چیزها متنفرم ودلم میخواست نباشند هرگز   و آرزو دارم که همه آن دلخواسته های عزیز و دوست داشتنیم بودند خلاصه بگویم رویای دارم رویا.....   شاید  همین  دارایست  که حس بودن و امید ماندن شده در این روزهای تیره و ماتم زده. و چه دهشتناک بود اگر نبود رویا  راستی که دارای ارزشمند و بی همتایست

 

دل تمنای تو را دارد

 آن هنگام که از بارش باران دلتنگی

 فرو میریزد چار دیواری فرسوده وجودم

 و دفن میشوم نیمه شب

 زیر آوار سکوت وتنهای

  آندم

 دلم تنها نام  تو را میخواند

                                                            (دلنوشته ها امرداد ۸۸)

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 1:6 AM توسط علیرضا فدائی کرمانی| |
متولد شدم امروز. یعنی ، یک ایستگاه نزدیکتر شدن به آخر خط ،یک سال اضافه شدن از این سالهای لعنتی به عمرت و....اینها همه در کنار بغض در گلو مانده،صدای ضجه مادران عزادار و اندوه دوروبرمان دلایلی میشود که دیگر جشن تولد برایم  معنای خود را از دست بدهد . اما با وجود هجوم دلتنگی هنوز طعم امید را از یاد نبرده ام

 

 

سال تولدش در شناسنامه خوانا نیست

اگر بر شناسنامه اش برف زمستان ببارد

اگر بر شناسنامه اش برگ های پاییزی ببارد

نه ماندنی است

نه رفتنی است

کنار درختان صنوبر نشسته است

در نهانی روز کسی را دوست داشته است

که دیگر از او نشانی وخبری نیست........

از همان آغاز باران امیدی برای ماندن

در خانه نداشت.....

دیگر کسی او را به یاد نداشت

پس از باران صبحگاهی

سال تولدش در شناسنامه خوانا بود

اما دیگر نیست بود                       

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 1:20 AM توسط علیرضا فدائی کرمانی| |
بیست وهشت مرداد پنجاه و شش سال پیش بود که یک کودتا سیاه امریکایی مسیر ایران به سوی دموکراسی ، آزادی و استقلال را منحرف کرد. روزی که ابر مرد تاریخ ایران  و پرچم دار آزادی و استقلال  دکتر محمد مصدق برکنار و تنها به جرم خدمت و عشق به میهن و آزادی محاکمه ومبحوس شد روزی که دل ایران بانو شکست    و چه شوم  است کودتا

                                                 یاد و نام دکتر محمد مصدقجاودان 

       

     شعر مهدی اخوان ثالث شاعر نامدار پس از آن وقایع

 

برای "پیر محمد احمد آبادی"


دیدی دلا که یار نیامد
گرد آمد و . . . سوار نیامد

بگداخت شمع و سوخت سراپای
وآن صبح زرنگار نیامد

آراستیم خانه و خوان را
و آن ضیف نامدار نیامد

دل را و شوق را و توان را
غم خورد و غمگسار نیامد

آن کاخ ها ز پایه فرو ریخت
و آن کرده ها به کار نیامد

سوزد دلم به رنج و شکیبت
ای باغبان، بهار نیامد

بشکفت بس شکوفه و پژمرد
اما گلی به بار نیامد

خشکید چشم چشمه و دیگر
آبی به جویبار نیامد

ای شیر پیر بسته به زنجیر
کز بندت ایچ عار نیامد

سودت حصار ، و پیک نجاتی
سوی تو و آن حصار نیامد

زی تشنه کشتگاه نجیبت
جز ابر زهربار نیامد

یکی از آن قوافل پربا . . .
. . . ران گهر نثار نیامد

ای نادر نوادر ایام
کت فرّ و بخت ، یار نیامد

دیری گذشت و چون تو دلیری
در صف کارزار نیامد

افسوس کان سفاین حری
زی ساحل قرار نیامد

و آن رنج بی حساب تو ، درداک
چون هیچ در شمار نیامد

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 1:1 AM توسط علیرضا فدائی کرمانی| |
هرروزغروب

میز کهنه چوبی ایوان

سه فنجان چای تلخ

من و سکوت و تنهای

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 1:27 AM توسط علیرضا فدائی کرمانی| |

بیادر محض بودن این آینه واین برف شک کنیم                                                                         دیگرشک دارم به خیلی چیزها ومعنا ندارد مثلن  توانا بود هر که دانا بود  چون پیداست که دانایان نا توان شده اند ویا واضح ومبرهن میباشد که ثروت بیشک بهتر از علم است . و کلید سعادت در دانستن نیست بلکه در ندانستن است چون هر چه کمتر بدانی زندگیت شیرین تر میشود همچنین بیشتر موارد بار کج به منزل میرسد خیانت ودروغ ارزش میشود و مال حرام راحت از گلو پایین میرود با قوطی قوطی هایپ و ردبول و... اما هنوز ایمان دارم با تمام وجود که خورشید پشت ابر نمی ماند ومی آید بامداد روشن از پس شب تاریک و ظلمانی خدا کند که دیگر به این شک نکنم  راستی               << روز خبرنگار را به همه مردم خبر نگار میگویم>>

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 5:3 PM توسط علیرضا فدائی کرمانی| |

دارد مزمن میشود این دلتنگی هایمان   یک درد کسالت بار روزمره  از بامداد تا شب   دیروز ها که به قاعده بود دلتنگی،  حس وحالی داشت  سیقل میداد روح و روانت اما حالا که کهنه شده می فرساید تمام وجودت را و تلخ تر اینکه انگار گریز گاهی  نیست از این ورطه

باد وزید 

    و فرو ریختیم 

 آرام و بیصدا 

                  در درونمان

شاخه برگهای زرد، پژمرده

سنگ فرش خیابان را 

            نقش دلتنگی زدند

فصل بی رنگ سرد

      پرسه میزند در شهر

                                                             (دلنوشته ها هفتم امرداد ۸۸)

                                                     

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 5:47 PM توسط علیرضا فدائی کرمانی| |

خاطر کوچه

پر کشید در بهت کوچه

غروب

با زخمی گرم در سینه اش

در خاطر نداشتند رهگذران خسته او را

کسی تاب دیدن چشمانش نبود

بامداد سر نزده

عابران همه کوچه ها

نجوا گر نامش بودند 

                                                    (دلنوشته ها دوم تیر ۸۸) 

 

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 4:28 PM توسط علیرضا فدائی کرمانی| |
تنهای واژه غریبی است هم دهشتناک هم دلپذیر .بعضی فراری از آن و گروهی درپی یافتش اما تنهای همیشه ناب و زلال است چون نقاب خود نبودن در آن جای ندارد تو هستی به دور از هر حجاب وچه دلپذیر است  خط کشیدن بر  آنچه به اجبار و ظاهر پذیرفته ای وناسزا به ناباوریهایت در تنهای

مطرح میشوم    چون باد   درچرت باغ های پاییز     با من    صدای هزار ساله تنهای ست  وقتی که میبینم    در قله های دوردست    پلنگان عاشق   خمیازه میکشند   

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 2:19 AM توسط علیرضا فدائی کرمانی| |

اول مرداد نهمین سالمرگ بامدادشعر وادبیات ایران احمد شا ملو

با او سالهای زیادی است که زندگی میکنیم عاشقی و...شاملو چندین نسل رامتاثر کرده واین تاثیر استمرار دارد من وبسیاری اورا بسیار دوست داریم بسیار حک شده بر دل و جانمان 

آنکه میگوید دوست ات میدارم   خنیاگرغمگینی ست   که آوازش را از دست داده است   ای کاش عشق را زبان سخن بود   هزارکاکلی ی شا د   درچشمان توست  هزار قناری خاموش در گلوی من

غبار تیره ی تسکینی  بر حضور وهن  ودنج رهائی  برگریز حضور .......آهای عشق آهای عشق رنگ آشنای ات پیدا نیست

سلاخی میگریست  به قناری کوچکی دل باخته بود

با خشم وجدل  زیستم  وبه هنگامی که قاضیان  اثبات آن راکه در عدالت ایشان شایبه ی اشتباه نیست انسانیت رامحکوم میکردند.......

نه هرگز شب راباور نکردم چراکه  در فراسوهای دهلیزش به امید دریچه ی  دل بسته بودم

 طرف ما شب نیست چخماق ها کنار فتیله بیطاقت اند طرف ما شب نیست صدا با سکوت آشتی نمیکند کلمات انتظارمیکشند من با تو تنها نیستم ........

نازلی بهار خنده زد و ارغوان شکفت ...نازلی سخن نگفت  سرافراز دندان خشم بر جگر خسته بست ورفت ...نازلی سخن نگفت چو خورشید  از تیرگی برامد و در خون نشست ورفت.....

در ظمت حقیقتی جنبشی کرد  در کوچه مردی بر خاک افتاد در خانه زنی گریست در گاه واره کودکی لب خند زد .......

آهای شاعر دل خسته ی پیر تو بغض معصوم فرو خورده ی مردمی بودی که گاه چون طوفان می غرید واژگان شعرهایت عطر انسانیت و رهای و شوق  میداد متاسفم که هنوز پستوی خانه مان پر از نهان کردنی هاست

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 0:52 AM توسط علیرضا فدائی کرمانی| |
در کلاتی که لانه لاشخوران شومی شده که مردار نادانی میخورند تنها بوی مرگ حق عبور دارد بوییدن عطر گل سرخ ،تماشای دشت های سرسبزبیرون  ،امید ،دوست داشتن و از زندگی گفتن محال می شود تا روز جوانه زدن بذری که ثمرش دانای است
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 2:50 PM توسط علیرضا فدائی کرمانی| |

بخند ،بخند ونترس از دوزخ   بخند،بخند باصدای بلند تا مایوس شود هرکه گریه هایمان میطلبد   بخندبه تعداد خنده های ربوده شده از لبها مان   بخند وبدان که دوزخ خدا نیست برای لبخند ما   بخندبه احترام انبوه عابران روز های شنبه خیابانها  بخندگرچه میدانم بغض در گلو داری ( دلنوشته ها سوم تیرماه ۸۷)  

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 3:41 PM توسط علیرضا فدائی کرمانی| |

صبح از خواب بیدار میشی و مثل هر روز یک حالت تلخ مزمن باتوهمراه است ترس .ترس از اینکه  حرفها یت برنجاند ،خواسته ها یت مورد تمسخر و نکوهش ، فکر وآرزوها یت باعث سرزنش و اعتقا دا تت تهدید و تهمت ببار آورد و ترس موهوم فرداها  ذهن روح وجسمت را  می فرساید وچه دهشتناک است چنین زندگی تلخی  لعنت بر ترس لعنت

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 6:4 PM توسط علیرضا فدائی کرمانی| |

آهای آسفالت های تفدیده خیابانها    خوشحالم از اینکه شما آلزایمر نمیگیرید    امامتعجبم که از میان لبهای ترک خوردتان چرا نوای بلند نمیشود !!!     یادم آمد مشکل از گوشهای ماست که از نفیری مهیب، هنوز وزوز میکند  دلنوشته هایم  خرداد۸۸

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 1:46 AM توسط علیرضا فدائی کرمانی| |
شنبه روز بدی بود      قبلن (اینطوری بهتره تا قبلا) قبلن فکر میکردم که دلگیری عصرهای جمعه بخاطر جمعه بودنشه اما بعدن فهمیدم که کلن عصر هر روز تعطیل میتونه دلگیر باشه ربطی به جمعه وغیر جمعه نداره. اما الان چندوقته که از شنبه ها بیزارم چون دیگه خوشمزگی یه روز اول هفته رو نمیده مزش یه مزه مزخرفی مث یه تیکه جگر خامه ،یا مزه موقعی که خون دماغ میشی وخون تو دهنت رو ناخواسته قورت میدی بهرحال شنبه دیگه جزو روزهای دلگیر  هفته شده  شاید یه روز ی شنبه ها مزش عوض بشه بشه مزه یه شربت خنک بهار نارنج تو ظهر تابستون

نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 8:15 PM توسط علیرضا فدائی کرمانی| |

انسان از ابتدای پیدایش تاکنون همواره در جستجوی سعادت و کامروای بوده است ودر طول تاریخ تعاریف و راهکارهای متفاوت ومتنوعی ارائه و موجود میباشد از نظر بعد غیر مادی آرامش روح و روان واز جهت مادی بهرمندی از رفاه  مواهب وامکانات هستی ودوری از درد رنج وکاستی سعادت ونیک بختی محسوب میگردد.  با نگاهی ژرف تر این حقیقت آشکار میشود که نهایت وچکیده سعادت   کامروای مادی و غیر مادی انسان دستیابی به لذت ودرک آنست  به طور مثال آرامش روح وروان وآسودگی وجدان  و خرد دانش سعادت است چون لذت یک خواب و زندگی شیرین وآرام  و احترام را بدنبال دارد  داشتن سلامتی نیک بختی است زیرا  لذت دیدن  شنیدن  ورزش وفعالیت جسمی وجنسی داشتن و...درپی آن میآید ثروت  نیز لذت داشتن مسکن  امکانات  خورد وخوراک  لباس   مرکب و.... خوب زیبا ومناسب به فرد میبخشد بنابراین لذت موضوعی اساسی در زندگی بشر میباشد از این رو مورد توجه بسیاری ازاندیشمندان قرار گرفته که در این بین آرا ونظرات فیلسوفی چون اپیکور بسیار قابل تامل است که به صورت چکیده به آن میپردازیم . اما قبل از آن مختصری درباره او اپیکور یا اپیکوروس از حکما وفلاسفه یونان درقرن چهارم پیش از میلاد در دوران  پس از سقراط وافلاتون و.. است او در شهر  آتن در باغ خود به بحث وتدریس با پیروان شاگردان خود میپرداخته  وحدود 70 سال زیسته است نظرات ومباحث اپیکور در خصوص اخلاقیات و فلسفه لذ ت مشهور میباشد. 
مبنای اخلاقیات اپیکور در لذت است . او می گوید تنها چیزی که دارای ارزش اصیل است لذت شخصی است . و بقیه چیزهای ارزشمند ارزششان تنها بواسطه حفاظت و سیانت از لذت شخصی است . با این حال ،نگاه و دید پیچیده او از لذت، سبب جانبداریش ازنوعی زندگی آرام و زاهدانه همراه با تقوا به عنوان لذت مطمئن می شود. این نگرش اپیکور در باره لذت او را از فلاسفه دیگر جدا می سازد.
بنا بر اعتقاد اپیکور تمام اعمال برای کسب لذت و دوری از درد است و تکلیف انسان تنها درک لذت میباشد.ارزش و خوبی لذات و بدی دردها هم نیازی به دلیل ندارد و بدون واسطه و با علم حضوری درک می شود. در فلسفه اپیکور گرچه همه لذات خوب و همه دردها بد محسوب می شوند اما این به معنای انتخاب همه لذات و اجتناب از همه دردها نیست . چه بسا نتیجه دردی کوتاه مدت موجب خوشی و لذت بلند مدتی شود ویا لذت کوتاه مدت سبب درد بزرگ و بلند مدت.
برای اپیکور لذایذ و ارضای امیال شخصی به هم گره خورده اند. به اعتقاد او دو نوع لذت وجود دارد: ۱لذتهای جنبنده و متغییر  ۲لذتهای ایستا و پایدار برای مثال  هنگامی که گرسنه باشیم از غذا خوردن لذت می بریم این لذت از نوع اول میباشد که با عمل غذا خوردن ما همراه خواهد بود اما هنگامی که احساس سیری و عدم نیاز به غذا کردیم این حس نیز به نوبه خود لذت بخش است . لذت اخیر از نوع دوم است که اپیکور آن را به لذایذ نوع اول ترجیح می دهد. او در تقسیم بندی دیگری لذایذ ودردها را به دو نوع فیزیکی و روانی یا ذهنی نیز تقسیم بندی می کند . موضوع لذایذ فیزیکی فقط زمان حال است در صورتیکه موضوع لذایذ ودردهای ذهنی شامل گذشته وآینده نیز می شود . مانند افسوس خوردن از اشتباهات گذشته و یا تشویش برای آینده . اپیکور معتقد است همین ترس از آینده و به خصوص ترس از نیرو های ماورای و مرگ و حالات پس از آن بزرگ ترین مانع لذت بردن از زندگی است به شکلی که دور کردن اینها از خود سبب آرامشی بسیار دلپذیر خواهد گشت.
همانطور که در قبل گفته شد اپیکور لذات را در ارضای امیال می داند به همین جهت تلاش قابل ملاحظه ای در جهت روشن شدن موضوع امیال کرده است. زمانی که لذت نتیجه ارضای امیال و درد نتیجه نرسیدن به مطلوب باشد دو راه حل پیش روی ماست: یک تلاش کنیم میل را بر آورده سازیم یا  تلاش کنیم که امیال خود را حذف کنیم . اپیکور در بیشتر موارد راه حل دوم را توصیه می نماید .زیرا معمولا راحت تر حاصل می شود و از پایداری بیشتری برخوردار است .
تقسیم بندی امیال نیز نزد اپیکور چنین است :
۱ امیال طبیعی و ضروری : مانند میل به غذا یا داشتن سرپناه اینگونه امیال به راحتی ارضا می شوند و حذف آنها بسیار مشکل و در برخی موارد غیر ممکن است. اینها برای ادامه حیات ضرروی اند طبیعی است که اپیکور رای به ارضای اینها می دهد .
۲ امیال طبیعی و غیر ضروری : مانند میل به غذایی بسیار لذیذ و بسیار گرانقیمت  مسکن مجلل لباس   زیورالات فاخر و گران و....به نظر اپیکور اگر این امیال بدون تلاش خاصی برآورده شوند وبهای مادی وغیر مادی سنگینی طلب نکنند ارضای آنها مانعی ندارد در غیر این صورت بهتر است حذف شوند.
3 امیال پوچ : مانند میل به قدرت شهوت ثروت و شهرت  هرچه بیشتر و... که ارضای این امیال فوق العاده مشکل وگزاف است زیرا طبیعی نیستند و حدود  منطقی وطبیعی ندارند و فقط تحت تاثیرات زندگی اجتماعی پدیدار شده اند. توصیه اپیکور حذف  کلی این امیال است .

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 0:46 AM توسط علیرضا فدائی کرمانی| |

  

آنان که گذشته را به خاطر نمی آورند همواره مجبور به تکرار آن هستند  جورج سانتایانا    

اگر نیم نگاهی ژرف به وقایع و رخدادهای اطرافمان بیندازیم به این نکته پی میبریم  که شباهت شگرفی بین آنها و اتفاقات گذشته وجود دارد.  البته چونکه وقایع تلخ  بیشتر نمود وجلوه دارد این سوال پیش میآید که آیا میشد از وقوع اینچنین رخدادهای جلوگیری کرد؟ از آنجای که علت واشتباهات در شکل گیری این اتفاقات وحوادث تقریبن یکی است پاسخ مثبت میباشد .شاید نداشتن حافظه تا ریخی برای هر فرد و بدنبال آن جامعه بزرگترین خطری باشد که درکمین است  چرا  از دولت کودتا در ۲۸ مرداد ۳۲ ۱۳و انحراف سرنوشت ملت  پس از آن واقعه درس نگرفتیم 

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 1:46 PM توسط علیرضا فدائی کرمانی| |

اگر از شما بپرسند که در این جهان در انتظار چه هستید چه پاسخ خواهید داد؟ اگر از اشخاص عادی باشید که اکثر مردم از اشخاص عادی هستند" خواهند گفت که من دراین دنیا انتظار دارم که پس از مرگ مستقیما وارد بهشت شده و با عمر جاویدانی که خواهم داشت تا پایان عالم اغذیه لذیذ بخورم و از لذت عشق و شهوت برخوردار شوم و آهنگ های طرب انگیز بشنوم و ... ولی  همه غافل از این هستند که پس از رفتن در بهشت و داشتن عمر و جوانی همیشگی که هرگز دچار خزان پیری و بیماری نخواهد شد دیگر از خوردن و نوشیدن و خوابیدن و شهوترانی لذت نخواهند برد و بزودی زندگی یک نواخت بهشت آنها را خسته و کسل خواهد کرد زیرا چیزی که در این دنیا خوردن و خوابیدن و غیره را برای ما لذت بخش کرده ترس از مرگ و از دست دادن این لذات است و روزی که این لذات جاوید شد یعنی مرگ برای ما وجود نداشت همه چیز عادی خواهد گردید!  پس به نظر من اگر شما را به بهشت ببرند پس از یکسال اقامت کسل شده و از در بهشت خارج گردیده و در جستجوی نقطه دیگری خواهید بود که تغییری در زندگی شما بدهد!!! . موریس مترلینگ     اینجاست که از خود میپرسی پس آرامش و سعادت در چیست ؟ جدای از درست یا نادرست بودن تفکر بالا این مطلب برای هر انسان دارای شعور روشن است که  سعادت ونیک فرجامی حقیقی در آرامش  وجدان ،روح و روان آدمی و اتصال به آفریدگار هستی است  و چه پاداشی از این بهتر   

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 1:6 AM توسط علیرضا فدائی کرمانی| |
تابستان داغ پر هیاهو و کشدار   تابستان هنگامی ساکت شد   که دخترک با چشمان سیاه پهناور   که طعم عسل داشت  با سحابی  که ابر از آسمان خانه ی ما گریخت   ازاین جهان گریخت  دم به دم نفس نکشید....(مهتاب سروده احمد رضا احمدی)                                 کلافه میشوی از جهنم این تابستان انگار که مغزت در ظرف جمجمه میجوشد ولی خوب که فکر میکنی  در می یابی که تابستان گناهی ندارد این خیال واندیشه ها ی تلخ توست که آشفته خیالت کرده، کاش هوا خنکتر  میشد  

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 11:22 PM توسط علیرضا فدائی کرمانی| |
در برابر تلخکامی ودلتنگی که این روزها هجوم می آ ورد حوصله و انگیزه رنگ باخته  اما بیان یک نکته شاید حال وهوایمان را دگرگون کند .تیر ماه  یادآور  حماسه  آرش کمانگیر است جوان برومند و یل  ایران زمین که برای آزادی وسربلندی ایران جان خود را در تیر نهاد وتیر را در چله کمان . آرش جان داد  تا ایران بماند و ندای آزادگی همواره طنین انداز، حماسه او جاودان خواهد ماند 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 1:44 PM توسط علیرضا فدائی کرمانی| |

همه چیز در جهان می شکند، ونمی ماند چیزی مگر سکوت   فدریکو گارسیا لورکا               دردل سکوت آنچنان فریادی نهفته است که هیچ گوشی تاب شنیدن آن را ندارد وشگفتا که این فریاد تا بن وجود رسوخ میکند!

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 0:27 AM توسط علیرضا فدائی کرمانی| |

نادانی حقیقت را پنهان وانسان را دلبسته غیر حقیقت میسازد   بودا

 

ا                                         

 انسان دیر زمانیست که در جستجوی سعادت ونیک بختی میکوشد . راستی سعادت در چیست؟هر کس جوابی دارد ولی بی شک دانای راه رسیدن به نیک بختی است و دانا کسیست که در پی یافت حقیقت میکوشد .اوهام ،ترس وتزلزل  در وجود انسان حقیقت جو جای ندارد خوشا به حال او...

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 5:52 PM توسط علیرضا فدائی کرمانی|

دلم گرفته بیا تا کمی قدم بزنیم  / وعاشقانه ترین شعر را رقم بزنیم  / تمام خاطره هامان دوباره میرویند  /سه تار ساکت خود را که زیر وبم بزنیم/غروب سرد خزان است ،آسمان دلگیر /مدار خامش خورشید رابه هم بزنیم/شبی که آینه ها در غبار گم گشتند /به ما اجازه ندادند تا که دم بزنیم/دگر ز دفتر آواز من چه می ماند/اگر که واژه چشم تو را قلم بزنیم /صدای کال مرا هم زشاخه می چینند/دمی که زخمه آهی به تار غم بزنیم /خطوط مبهم آهن حضور خسته باد /سری به خلوت خاموش متهم بزنیم   تیمور ترنج(اوقات دریا همیشه آبی نیست)  و  وقتی دلت گرفته خواندن یک شعر مرهمی میشود بر زخمهای درونت وچه شفا بخش است این مرهم !

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 3:33 AM توسط علیرضا فدائی کرمانی|